تبليغاتX
من و تو ..... - من و ماه

  بردگان شب...

بازم تنها٬ تو تاریکی این زندون میشینم و با درد مفرطی  که مغز

 استخومنو داغون میکنه٬ به چک چک آبی که آروم و خونسرد از

سقف چکه میکنه گوش میدم...به حرکت مورچه ها که امیدوارانه

اینور و اونور میرن و با دهن کجی از کنارم رد میشن٬مأیوسانه نگاه

میکنم... باریکه ی نوری که به زحمت خودشو از دریچه ی دیوار به

چشم میرسونه٬انگار  میخواد چیزی بهم بگه... ولی اونم تنهام

گذاشت...

  

شاید اون رد پایی از امید بود... شاید هم خودم  دریچه ی دیوارمو

کوچیک کردم... شاید  اصلاْ خودم بودم که دیوارو ساختم.. کی می

دونه!؟

 

امّا هنوز از پا در نیومدم٬میدونم که شب زندونی بودن منو میخواد٬

ولی من و ماه از پس شب و زندونش بر میایم...

 

آره یه شب من و ماه....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط من و گلم ....... |