
بازم تنها٬ تو تاریکی این زندون میشینم و با درد مفرطی که مغز
استخومنو داغون میکنه٬ به چک چک آبی که آروم و خونسرد از
سقف چکه میکنه گوش میدم...به حرکت مورچه ها که امیدوارانه
اینور و اونور میرن و با دهن کجی از کنارم رد میشن٬مأیوسانه نگاه
میکنم... باریکه ی نوری که به زحمت خودشو از دریچه ی دیوار به
چشم میرسونه٬انگار میخواد چیزی بهم بگه... ولی اونم تنهام
گذاشت...
شاید اون رد پایی از امید بود... شاید هم خودم دریچه ی دیوارمو
کوچیک کردم... شاید اصلاْ خودم بودم که دیوارو ساختم.. کی می
دونه!؟
امّا هنوز از پا در نیومدم٬میدونم که شب زندونی بودن منو میخواد٬
ولی من و ماه از پس شب و زندونش بر میایم...
آره یه شب من و ماه....
گفتم سخنت گفت شنیدن دارد
گفتم لبت گفت مکیدن دارد
گفتم چو جامه از تنت بر گیرم
گفت حکایتی ست که دیدن دارد
كه هر چه چيده شود تمامي ندارد
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند.
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد.
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای
سینه اش را برای نهاد گریستن
ن سرموچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم .
دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد...
با تمام بدی ها وخوبی هایم با تمام نامهربانی ها ومهربانی هایم
دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه کند
کسی چون تو گلم ...


با خود عهد کردم که به تونیندیشم
نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می اید
که می گوید بهترین چیزرسیدن به گناهی است
که ازحادثه عشق تواست
ومی خندم دانه های اشکم برروی نوشته هایم
می چکد
دفترم خیس میشود وبرای چند لحظه ارام میشوم و
دوباره تمام ذهنم را پر میکنی
ودوباره.........
عشق شايد اين است:
رهايي از مرز مال خود بودن
رسيدن به اوجي كه فقط خود مي فهمي
نمناكي لحظاتي كه در انتظار مي گذرد و
بيتابي هيجان گونه در روح شب تا صبح ...
عشق يعني به نهايت رسيدن
يعني قلب را در طلب اخلاص گذاشتن ...
عشق يعني لذت ثانيه ها
تپش آئينه ها
عشق يعني حسادت زمان به لحظاتي كه داغ شقايق دارند
عشق شوقي است كه يك غنچه در هنگام شكفتن دارد ...
عشق يعني پرش شاپرك قلب به نور
زدودن غبار از شيشه ي دل
رايت زدن بر بلنداي خوشبختي ...
عشق يعني بلوغ احساس
طلوع خواهش
عشق يعني خشكي شاخه ي مرگ
يعني احساس وجود!
عشق يعني بوئيدن گل ياس
سبز شدن جوانه ي احساس
ساده شدن ، به اوج رسيدن ، به نور پيوستن و
خود را گم كردن!
عشق يعني نوازش قلب
پرواز روح ...
عشق يعني پرده را برداشتن
از حجاب لحظه ها گل خواستن
تولدي دوباره ، در نقطه ي دوست داشتن
عشق يعني شقايق را فهميدن
رازقي را حس كردن
عشق تلنگر سپيد عاطفه است بر بلور احساس
عشق ايثاري است كه شقايق دارد ...
عشق يعني ناديده گرفتن زشتي پاي طاووس!
يعني صعود ، يعني كمال ، يعني وجود
عشق تعبيري است ضعيف از گل سرخ
تنپوشي است لطيف از دل آب
آه ...
ذهن واژه هايم تر شد!
چه نمناك است عشق ...
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمیذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من تورا دوست دارم
خد ا رو دوست دارم اینکه من عاشق توام
|
تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به اندازه ی تمام روزهایی که نزیسته ام دوست میدارم به خاطر عطر نان گرم و عطر آغوشت تو را به خاطر نخستین گلها دوست میدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم |

شب...
