گل من ، گوهر من ،
کاش این جا بودی .............
جان من ، جوهر من ،
کاش این جا بودی .........
اگر این جا بودی ...........
خانه خاموش نبود ...........
آینه حوصله داشت .........
گل فراموش نبود ............
وزن قلبم سنگین .........
غربت آهنگ نبود ...........
ساعت دیواری ............
خسته از سنگ نبود ........
گل من ، گوهر من ،
کاش این جا بودی ..........
جان من ، جوهر من ،
کاش این جا بودی ..........
با تو بودن ای کاش ........
تا ابد ممکن بود ...........
لحظه های دیدار .........
تا ابد ساکن بود ............
اگر این جا بودی ..........
زندگی وسعت داشت .......
غزل نا گفته ..........
به قلم رقبت داشت .........
گل من ، گوهر من ،
کاش این جا بودی............
جان من ، جوهر من ،
کاش این جا بودی ...........
گم ترین پیدایی ........
دوریو این جایی ............
من که با تو هستم .......
تو چرا تنهایی ؟..........
با همه دوری ما ..........
این همه فاصله ها ........
همه جا سرشار است ..........
از هوایت این جا ............
گل من ، گوهر من
کاش این جا بودی .........
جان من ، جوهر من
کاش این جا بودی ..........
*** گل من دوست دارم ***
من تمام عشق را در چشمان تو یافتم .....
من آرامش را در نگاه تو یافتم ......
من تمام لحظه هایم را در تو می بینم ......
من عاشق شدن را از تو یاد گرفتم ......
من یکرنگی را چنان در وجود تو دیدم که از عشق لرزیدم .....
من وجود تو را پر از محبت دیدم ......
من عشق واقعی را در فلب تو یافتم و خندیدم به کسانی که
می گفتند : مرا دوست دارند من تو را می شناختم .....
تو همیشه در وجودم بودی .....
من احساسم را مدیون عشق پاک تو ام .......
من دیگر نمی ترسم .....
دیگر از هیچ چیز نمی ترسم .......
با تو می توان همیشه طعم عشق را چشید ، ...
من همیشه به تو احتیاج داشته ام ....
تو به من احساس خوبی بخشیدی .....
تو مرا یه اوج بردی .....
تو دستهایم را گرفتی .......
تو به من نشان دادی آن چیزی را که سالها به دنبالش بودم ......
من عشق واقعی را در تو یافتم ، من تو را عاشق یافتم .....
تو را مهربان و یک انسان واقعی ........
تو به من یاد دادی که فاصله ها ما را جدا نخواهد کرد ......
تو به من یاد دادی که چگونه عشق بورزم و مرا بخشیدی
به خاطر آنکه تو را آزردم و تو به من گذشت و صبر را آموختی ......
و اینکه هر کاری خواهی کرد برای من و این ، مقدس ترین چیز در زندگی من است .........
می خواهم بگویم : دوستت دارم.
می خواهم بگویم : بی تو هیچم .
می خواهم بگویم : که باور کردم تو را .........
صداقت و موج احساسات را ..........
من تو را نگران یافتم ....... نگران خود........
و از شوق پر کشیدم ...........
من تو را عاشق یافتم .....
من تنها تو را دوست دارم .
تنها تو را .............
کاش می دانستی ......
کاش می دانستی ......
دل من با تو به هراج خدا خواهد رفت .....
دل من با تو فقط می ماند ........
چشم هایم : ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند ......
کاش می دانستی ......
عشق من معجزه نیست .......
عشق من رنگ حقیقت دارد .......
اشکهایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد .......
کاش می دانستی ......
تو فقط پاک تنی .......
تو فقط حال همین قلب پر احساس منی ......
تو همه عشق و تمنای منی .....
تو نباشی به خدا ......
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم .....

وقتی غرق تو ام و با تو .......... لبریز از وجود گرفتن .............
شوق لحظات هزار رنگ از وجود تو ..........
وقتی مثل عطر یاس های بی قرار رها شده در آغوش تو ام و سخت بی قرار ........
دنیا برای من است و من به تنهایی یک دنیا ........
تو مثل بغض بی تاب شقایق احساس در وجود من می تپی ........
و من عاشقانه .......
گرمای دستانت را لا به لای سردی و تردید دستانم احساس می کنم .....
همچون تشنه ای که غرق زلال دریاست و اسیر عطشی سوزنده و به یاد سرما زده ای که تازه
به آفتاب رسید ، تو در من پیش می روی و مرا در خویش غرق می کنی ..........
نمی دانی......... نمی دانی..............
چطور ریشه دواندن عشق را در وجودم حس می کنم ........
و با تمام تن عاشق شدنم را جشن میگیرم .........
و در هر لحظه بی قرارتر از پیش فریاد می زنم ......
عشق من ......
تا ابد باقی.........
دوستت دارم .............

نامت را به من بگو ......
دستت را به من بده ........
حرفت را به من بگو ........
قلبت را به من بده ........
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام ..........
و دستهایت با دستان من آشناست ...........

تو دلیل من برای زندگی هستی دلیل تپش قلب من .........
تو همه کس من هستی و تا ابد چنین خواهد بود ..........
عشق یعنی ترس از دست دادن تو .......... !!!
وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید ،
آنگاه خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافی است .......
اگر انسان ها بدانند ........
فرصت با هم بودنشان چقد محدود است .....
محبتشان به یکدیگر نا محدود می شود ............

عشق صدای هستی است آنگاه که هستی ات را بیابی .........
عشق آرزویی ورای اندیشه است ، اگر اندیشه ات آسمانی باشد .
عشق اندیشه ای است که جامش مملو از شراب مهر است ......

در زمانهای قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند .....
مرد دستهایش به کار بود ، تکه نخی را با دندان کند ،
به زنش گفت : بیا این را از لب من بردار و بینداز .
زن دستهایش به سوزن و وصله بود .
آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد ، دید دستش بند است .
گفت : چکار کنم ؟........
ناچار با لب برداشت .....

سرود دریا ماسه ها را به رقص وا می داشت و مرا به تفکر درباره آنچه که در دل دارد ...........
آنگونه که دریا با سرود عشق بوسه هایی بر ساحل ارزانی داشت باید زیست ......
سرود دریا به جان کویر هستی می بخشد .......
دریا و کویر .....
آنگاه که دریا با کویر به گفتگو بنشیند زیبایی آن آسمان ها را در بر خواهد گرفت ......
دریا : من آبی ام .
کویر : آسمان من آبی تر .
دریا : من آرامم .
کویر : و آرامش من گوشنوازتر می باشد .
دریا : من بی کرانم .
کویر : و من بی انتها .
دریا : من در درونم مروارید می پرورانم .
کویر : و من عشق .
دریا : من گرمم .
کویر : و من سوزاننده .
دریا : مردم مرا دوست دارند .
کویر : عاشقان بر قلبم پا می گذارند .

ديوانه خطابش مي كردند , چرا كه فقط او بود , فقط او بود كه براي زنده ماندن
صدفها , ساعتها وقت مي گذاشت , فقط او بود كه صدفهاي موج برگشته ساحل رو
با مهرباني به دريا باز مي گرداند.او همچنان و هر روز به كار ادامه ميداد ,
و مردم همچنان كاراو را بيهوده تلقي مي كردند.حتي بزرگان شهر هم كار او را
درست نمي دانستند, روزها سپري مي شدند , او همچنان در كار خودمصر بود
, انقدر , ادامه داد تاا خستگي امانش بريد و لطافت نسيم ساحل , او را به خوابي
عميق فرو برد , وقتي چشم باز كرد ,خود را در جمعيت ديد
, چشمانش پر اشك شد , چرا كه در نبود او صدفهاي زيادي از بين رفته بودند .
سراسيمه به سوي ساحل حركت كرد :
كسي راه را بر او بست وگفت :
كار تو زيباست اما , كافي نيست ,
چرا كه حتي با وجود تو صدفهاي زيادي از بين مي روند.
تبسمي كرد و پاسخ داد :
اگر هر كس از اين جمعيت صدفي را به دريا بازگرداند , ايا صدفي هم از بين خواهد رفت ؟
مرد به فكر فرو رفت و او به راهش ادامه داد .
صدفها را به دريا پرت مي كرد , تا اينكه متوجه جمعيتي شد , كه به سوي او مي امدند ,
او ديگر تنها نبود , مردم در كنار او صدفها را نجات مي دادند.
ديگر صدفي از بين نمي رفت چرا كه هركس با وظيفه خود آشنا بود
آن گاه که سخن ها نا گفته بر لب می مانند
آن گاه که چشم ها بی صدا می نگرند
و آنگاه که همدمی جز تنهایی نیست
می توان فریاد بر آورد
می توان عشق را انکار کرد
و می توان از سردی پائیز گریست...
حال دور شوید ای تمامی ادراک ها
فرو ریزید ای تمامی اشک ها
مرا وا گذارید تا راهی جز این یابم
زیرا دیگر کسی نخواهد بود که نوایش مستم کند
و یا حضورش تسلی بخش خاطرم باشد ....

آری........
زیاد دیر نخواهد بود در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد
کالبد بی جانم را بر حصیر کهنه خانه خواهند یافت ........
مرده از عشق ............
در تنهایی و سکوت با دستانی که هیچ گاه تو را لمس نخواهد کرد ......
با چشمانی که درخشندگی نگاهت را در آنها نخواهی یافت ......
و لبانی که هرگز برای گفتن جمله ای گشوده نخواهد شد .....
پس چرا حالا نگویم که چقدر دوستت دارم ...........

زندگانی...
زندگی های بسیاری بودند که من برای زنده بودن ترکشان کرده ام .
و این آتش هنوز می سوزد .
وقتی نگاهت می کنم به من نگاه کن ، من می اندیشم که بتوانم راهی بیابم
که با هر رؤیایی مقاومت کنم و از این زمین سفت دست بردارم و رهایش کنم
و ترس را در چار چوبی رها کنم .
آن زمان چه رخ میدهد اگر آنها به پایان برسند ؟
تو.... من عاشق تو ام .
زیرا من همه چیز را تسلیم خواهم کرد تا شانس دوباره زنده بودن را احساس کنم
من به تو دست میابم و می دانم که تو هم می توانی آن را حس کنی ....
و ما با هم آنرا کامل خواهیم کرد .
من هنوز یک هزار رؤیا را باور دارم و من تو را وا خواهم گذاشت که همه ی آنها را برایم محقق کنی...
و تو را در میان بازوهایم نگاه خواهم داشت و هرگز نخواهم گذاشت بروی ...
من تسلیمت هستم ....
من میدانم که من ، یک شب دیگر دور از تو نمی توانم زنده بمانم...
تو دلیل ادامه زندگی من هستی ...
حال من نیاز دارم تا در واقعیت زندگی کنم ... هم اکنون ...
هیچ زمانی بهتر از همین حالا نیست ...
من این ترس را در هم مشکنم و رها خواهم شد و دوباره با عشق زندگی خواهم کرد ....
آنها میپندارند می توانم تو را از وجودم بیرون بریزم...
آنها خواهند دید ... آری .. من همه چیز را تسلیم خواهم کرد
تا شانس با تو بودن را حس کنم .
من به تو دست میابم و می دانم که تو هم می توانی آنرا حس کنی ....
و ما با هم آنرا کامل خواهیم کرد ....
من هنوز یک هزار رؤیا را باور دارم ، من از تو می خواهم تا همه ی آنها را برایم محقق کنی...
من تو را در میان بازوهایم نگاه خواهم داشت و هرگز نخواهم گذاشت بروی .
من تسلیمت هستم ....
هر شب طولانی تر میشود و این صداها قوی تر می شود زیبا ...
زیبا ، من غرورم را فرو خواهم خورد ، من زنده خواهم ماند....
نمی توانی صدایم را بشنوی ؟
من همه چیز را تسلیم میکنم . من همه چیز را تسلیم خواهم کرد ...
تا شانس با تو بودن را حس کنم . من به تو دست میابم
و من میدانم تو هم می توانی آنرا حس کنی و ما با هم آنرا کامل خواهیم کرد.
من هنوز یک هزار رؤیا را باور دارم و من تو را وا خواهم گذاشت که همه ی آنها را برایم محقق کنی .
تو را در میان بازوهایم نگاه خواهم داشت و هرگز نخواهم گذاشت بروی ..
من تسلیمت هستم...
درست همین جا و همین حالا .
من زندگیم را برای زندگی با تو خواهم بخشید ... من زندگیانیم را خواهم بخشید..
مرا با خود ببر ... من آزاد و رها خواهم شد .. مرا ببر ... مرا ببر...
همه چیز من .. همه کس من ... من هم اکنون همه چیز را به تو تسلیم میکنم ..
آری .... هم اکنون ... من زندگیم را برای زندگی با تو خواهم بخشید ...
ما آزاد و رها خواهیم شد .... آری . آزاد .

تو را دوست دارم
نمي توانم عهد كنم كه تغيير نخواهم كرد ...
نمي توانم عهد كنم كه خلقيات متفاوت نخواهم داشت...
نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد ...
نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم شد ...
نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي خواهم بود...
نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد...
اما... اما...
مي توانم عهد كنم كه همواره پشتيبان تو خواهم بود...
مي توانم عهد كنم كه افكار و احساساتم را با تو سهيم خواهم شد ...
مي توانم عهد كنم كه تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشي...
مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد...
مي توانم عهد كنم كه با تو كاملاً صادق خواهم بود...
مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد ...
مي توانم با تو عهد كنم كه كمكت خواهم كرد تا به هدفهايت برسي...
اما... اما....
بيش از همه مي توانم عهد كنم كه دوستت خواهم داشت و به خاطرت هر مشكلي را تحمل
مي كنم پس تو هم اينگونه باش ...
ای سهراب ...
با تو ام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب ،
یادته گفتی بهم : تا شقایق زندست ، زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد ؟
یادته گفتی بهم : اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا ؟
که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهائی تو ؟
اومدم آهسته ، نرم تر از یک پر قو
خسته از دوری راه ، خسته و چشم به راه
یادته گفتی بهم : عاشقی یعنی دچار ؟
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی چه تنهاست ، ماهی اگه دچار غم ها باشه
آره تنها باشه ، یار غم ها باشه
یادته می گفتی : گاه گاهی قفسی می سازم
می فروشم به شما ، تا با آواز شقایق که در آن زندانیست
دل تنهاییتان تازه شود ...
دیگه اون شقایق که اسیر قفس سهراب
تو ساحله یک نفسه
نیست که تازگی بده به این دل تنهای من
پس کجاست اون قفس شقایقت ؟
منو با خودت ببر به قایقت
راست می گفتی : کاش مردم دونه های دلشون پیدا بود
آره ، کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم :
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است........

چشم هایم : برای دیدن بهترین های وجود تو .
گوشهایم : آماده شنیدن حرفها و درد دل های تو .
دهانم : برای گفتن حقایق و صحبت با تو در لحظات دشوار و سخت زندگی .
شانه هایم : قوت قلب تو هنگامیکه احتیاج به پشتیبان و تکیه گاه داری .
بازوهایم : برای در آغوش گزفتن تو .
دستهایم : حمایت کردن از تو هنگامیکه احتیاج به همراه داری .
پاهایم : برای در کنار تو بودن و قدم زدن با تو
و قلبم .....
و قلبم : محلی برای ارسال محبت به تو .

به تو ای عشق من ....
صبحگاهان ، وقتی آسمان در حال روشن کردن روز است
من بیدارم ....
و اولین فکرم تویی ...
شبانگهاهان ، در تاریکی به درختان خیره می شوم
که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند
مجذوب این آرامش مطاق می شوم...
و آخرین فکرم تویی...
از من خواستی تا ....
باز برایت می نویسم ، برای دل پر از عاطفه ی تو ، چشمان پر از رمز و رازت .
می خواهم بر این باور رسی که من با برق نگاه تو تا بی کران عشق سفر می کنم .
می خواهم توشه ی راهم ، تنها صدای ماندگار تو باشد .
باز هم بدان تمام نوشته هایم بوئی از صداقت تو خواهد داشت ...
پس ...
مرا باور کن تا قسمهایم را دیگر با نام شقایق ، هم صدا کنم .
اینبار چون خواستی می نویسم و چون می خوانی با بودنت هم نوا می شوم ...
پس....
بخوان تا نوشته هایم جانی دوباره یابد .
این را بدان من در سکوت عمیق لبهای تو می توانستم تا بی نهایت راه پیش روم ...
و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم ........
و مرا صدفی که مرواریدش تویی .........
و خود را اندامی که روحت منم .......
و مرا سینه ای که دلم تویی .......
و خود را معبدی که راهش منم .......
و مرا قلبی که عشقش تویی .........
و خود را شبی که مهتابش تویی ........
و مرا قندی که شیرینیش تویی ..........
و خود را طفلی که پدرش منم ........
و مرا شمعی که پروانه اش تویی .......
و خود را انتظاری که موعودش منم ........
و مرا التهابی که آغوشش تویی ........
و خود را هراسی که پناهش منم ......
و مرا تنهایی که انیسش تویی .........
و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی .........
نه ،هیچ کدام .......
هیچ کدام اینها نیست ، چیز دیگری است .........
یک حادثه دیگری و خلقت و
داستان دیگری است ...........
و خدا آن را تازه آفریده است ..........


