این بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت … دوستت دارم

ای کاش همیشه شانه هایت مرهم هق هق گریه های بی پایانم باشد
و سینه پاکت صندوقچه رازهای درونم
ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده شود
و خواب همه چشم ها را بر هم بگذارد
تا هیچ کس شاهد گریه های من درآغوش تو نباشد...

یادش بخیر...
دستات...
چشمات...
نگات...
دلم تنگه...
من عشق را در امید امید را در تو تورا در موقع پیوستن به تو دوست دارم
من تو را در افق افق را برای نیایش نیایش را برای خدا خدا را برای آفریدن تو دوست دارم
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را برای به اندیشیدن تو دوست دارم
هیچ کس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل من یادش دادم که وقتی شکست لبه تیزش دست اونی که قلبمو شکست نبره

من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟

اما انرا که دل پسندد بی گمان نور چشم خواهد بود..............
|
| |||||||
|
| |||||||
|
| ||
|
| ||
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم | ||

دل بریدی ساده
از منو اون همه بی تابی
انگار نه انگار
که بهم گفتی باهات میمونم تا صبح افتابی
بزار به درد خودم بمیرم...
ولی حالا...
حالا تنها مونسم اشکای تلخمه که گونه هامو خیس میکنه...
حس میکنم از درون تهی شدم...
ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين
نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم
وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه
چرا...؟
تا حالا درد غربتو چشیدی...؟
اگه نمیخوای بفهمی تنهائی چیه هر کی بهت گفت"دوست دارم"
بخند...بلند...همین
من اومدم البته شرمنده ی همتون هستم
اخه به محض اینکه از مشهد اومدم
رفتم لرستان
امروز اومدم
اپ میکنم
قول میدم
دوستون دارم
فلن بای
بر اسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دریچهی چشم تو بنگرم
لبخند ماه را

Taghdim Be Eshgham
تقدیم به کسی که لبانش تنها ارزویم و اغوشش تنها ارامگاهم است

من میخوامش ای خدا
گاهي آرزو مي کنم... 
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند...
ما را ز درون خویش غافل کردند...
انگار کسی به فکر ماهی ها نیست...
سهراب بیا که آب را گل کردند...
یک ماه گذشت...
ولی
یادت از دلم نرفت...
تو کیستی که من اینگونه بی تابم
شب از قدوم خیالت نمی برد خوابم
تو کیستی که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته روی گردابم

میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود

بازم تنها٬ تو تاریکی این زندون میشینم و با درد مفرطی که مغز
استخومنو داغون میکنه٬ به چک چک آبی که آروم و خونسرد از
سقف چکه میکنه گوش میدم...به حرکت مورچه ها که امیدوارانه
اینور و اونور میرن و با دهن کجی از کنارم رد میشن٬مأیوسانه نگاه
میکنم... باریکه ی نوری که به زحمت خودشو از دریچه ی دیوار به
چشم میرسونه٬انگار میخواد چیزی بهم بگه... ولی اونم تنهام
گذاشت...
شاید اون رد پایی از امید بود... شاید هم خودم دریچه ی دیوارمو
کوچیک کردم... شاید اصلاْ خودم بودم که دیوارو ساختم.. کی می
دونه!؟
امّا هنوز از پا در نیومدم٬میدونم که شب زندونی بودن منو میخواد٬
ولی من و ماه از پس شب و زندونش بر میایم...
آره یه شب من و ماه....
گفتم سخنت گفت شنیدن دارد
گفتم لبت گفت مکیدن دارد
گفتم چو جامه از تنت بر گیرم
گفت حکایتی ست که دیدن دارد
كه هر چه چيده شود تمامي ندارد
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند.
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد.
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای
سینه اش را برای نهاد گریستن
ن سرموچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم .
دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد...
با تمام بدی ها وخوبی هایم با تمام نامهربانی ها ومهربانی هایم
دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه کند
کسی چون تو گلم ...


با خود عهد کردم که به تونیندیشم
نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می اید
که می گوید بهترین چیزرسیدن به گناهی است
که ازحادثه عشق تواست
ومی خندم دانه های اشکم برروی نوشته هایم
می چکد
دفترم خیس میشود وبرای چند لحظه ارام میشوم و
دوباره تمام ذهنم را پر میکنی
ودوباره.........
عشق شايد اين است:
رهايي از مرز مال خود بودن
رسيدن به اوجي كه فقط خود مي فهمي
نمناكي لحظاتي كه در انتظار مي گذرد و
بيتابي هيجان گونه در روح شب تا صبح ...
عشق يعني به نهايت رسيدن
يعني قلب را در طلب اخلاص گذاشتن ...
عشق يعني لذت ثانيه ها
تپش آئينه ها
عشق يعني حسادت زمان به لحظاتي كه داغ شقايق دارند
عشق شوقي است كه يك غنچه در هنگام شكفتن دارد ...
عشق يعني پرش شاپرك قلب به نور
زدودن غبار از شيشه ي دل
رايت زدن بر بلنداي خوشبختي ...
عشق يعني بلوغ احساس
طلوع خواهش
عشق يعني خشكي شاخه ي مرگ
يعني احساس وجود!
عشق يعني بوئيدن گل ياس
سبز شدن جوانه ي احساس
ساده شدن ، به اوج رسيدن ، به نور پيوستن و
خود را گم كردن!
عشق يعني نوازش قلب
پرواز روح ...
عشق يعني پرده را برداشتن
از حجاب لحظه ها گل خواستن
تولدي دوباره ، در نقطه ي دوست داشتن
عشق يعني شقايق را فهميدن
رازقي را حس كردن
عشق تلنگر سپيد عاطفه است بر بلور احساس
عشق ايثاري است كه شقايق دارد ...
عشق يعني ناديده گرفتن زشتي پاي طاووس!
يعني صعود ، يعني كمال ، يعني وجود
عشق تعبيري است ضعيف از گل سرخ
تنپوشي است لطيف از دل آب
آه ...
ذهن واژه هايم تر شد!
چه نمناك است عشق ...



شب...
